Archive
E-mail

................

Monday، April 7، 2008

به حریم خواب هایم نیا. بگذار یک بار هم که شده، بی حس کردن نفس هایت بر گونه. در خواب، خواب ببینم.



.............................................................................

Sunday، March 2، 2008


در سوگ کافه نادری!


پیر مرد آبی پوش

له کرد آخرین سیگار را در گوشه ی میز چار گوش

از راه می رسید نخستین لحظه ی بازنشستگی گارسون



.............................................................................

Tuesday، February 26، 2008

برای نخستین بارقه های نور خورشید بامداد یکم مهر ماه سال پنجاه و نه.

هوا چند درجه ای گرم شده بود و باز طبق عادت اسفند های هر سال، تلقین می کرد به ذهن خاطره گریزش که نشتی کلمه داشت: ( نوروز می شود، از نو، روز می شود. ) نوشته بود روی دیوار، به خط کج و گنگش: ( خاک جان یافته است. تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دل تنگ شدی؟ )و باز خلقش تنگی می کرد برای همه ی آن نام ها که گریختند و هر کدام رفتند تا ته دورترین خاک ریز های بی دست رس. سوالات مکررش را می گذاشت روبه روی عکس دستانش. و خیره می ماند، خطوط کف دست را که جاده های نرفته را می مانست، پر جمله های فراموش شده. از پنجره صدای عابری وزید داخل که می خواند: ( تو روزنه ی نوری در خانه ی ظلمت پوش ... دیباچه ی آوازی بر متن شب خاموش. )صدا زد: ( پاییز بیا. ) پاییز حوله ی قرمز پیچیده بر سر آمد که: ( جان دل! ) نشست به شمردن نشانه های عاشقی در چشمان پاییز. به بیست و پنج که رسید، خودش را میان حلقه ای از الیاف حریر و موجی از عطر هوش ربای گیسوان شب دیز پاییزی دید که زخم های استیگماتای هفت ساله اش را با بوسه، مرحم می شد. عاشقانه ترین کاری که به ذهنش رسید این بود که بنشیند ناخن های پای پاییز را یکی یکی لاک بزند و برای هر کدام یک ترانه زمزمه کند و پاییز بیست بار بگوید: ( صدایت طعم قهوه دارد وقتی نگاهم می کنی. وقتی از عشق می خوانی، انگار خدا دوست تر می داردمان!)

بامداد هفتم اسفند ۸۶ حوالی شش صبح.



.............................................................................

Sunday، February 24، 2008

نامه های بی مقصد ( شماره ی هفدهم )

مارلبرو قرمز روزی پنج نخ. اگر استودیو باشم ماجرا متفاوت می شود. باید دید مدیر دوبلاژ چگونه فیلمی را دست گرفته. بنا به تناسب رقمی متغیر میان هفت تا پانزده.

همسایه ی جوان در میان خرت و پرت های زندگی اش یک کتاب جیبی هم نداشت. مستقر نشده بود که از پنجره اصواتی مثل بهمن بر سرم هوار شد: (نازی نازی امشب دلم مست تو... نازی دل تنهام هنوز دست تو...) به پاییز گفتم: این یعنی باخت!

عادت به ساعت بستن ندارم. این را از چهار راه رسولی خریدم. در سفر چهار روزه ی پر باران. چطور می شود که با بستن بندی چرمین به دور مچ دست و نگاه به صفحه ی شیشه ای که خودت را باژگون نشان می دهد، یکهو این همه پیر شدم را نفهمیدم.

زنی میان سال بود، فرهنگی باز نشسته ای شاید. ۲۵۰ گرم کالباس مرغ خرید و ۲۵۰ گرم کالباس گوشت. با دو نان. اصرار بیهوده اش را برای گرفتن نابلون سیاه برای بردن خرید روزانه اش! وقتی فهمیدم که مرد بقال نهیبم زد: کجایی اخوی؟ چی می خوای؟ چیزی سنگین در گلویم راه بسته بود.

دلم برایت تنگ شده، نوزده سالگی های نخستین عاشقی.

رد نوشته های واپسین شماره ی شهروند امروز روی صورتم حک شده بود. باز با عینک خوابیدی مرد سی و یک ساله؟!



.............................................................................

Wednesday، February 20، 2008

...چار سوی کوچ
قاچ اول: هندوانه ای را می مانست دخترک! دست به دست می چرخید و به خورشید که رسید، شرت بک لسش را گذاشت روی چشمان خورشید، تا مبادا نور چشمانش را بزند. صدای هوووووووو همه جا پیچید. مائده آفرید برای خودش که : "فاحشه گی ابتدای امروز است." خورشید پهلو به پهلو شد و تا بامداد بی انتهای فردا( 1 ) خودش را زد به خواب و این بود که دستمال های مستعمل پای تخت کمتر شد!
پارت دوم: دخترکی کم سال در یاهو 360 پیغام داده که دوست دارم برده ات باشم! چیزهای در باب این مرض خوانده بودم اما باورم نبود شدت وخامت داستان را. به پاییز گفتم : جان چشم هایت بیا پیشنهادش را قبول کنیم و به او فرمان بدهیم برود اخراجی ها و چهار انگشتی و سریال چارخونه را ببیند، بعد برود تمام آلبوم های دکتر محمد اصفهانی را گوش کند و سپس تر مجبورش کنیم تمام نوشته های احمد طالبی نژاد و جواد طوسی و طهماسب صلح جو و رضا درستکار را به دقت بخواند و تئاتر های چیستا یثربی را ببیند و اگر هنوز جانی برایش مانده بود بیاید وبلاگ...این ها را می گفتم که پاییز باز بغضش گرفت و من زود انگشت اشاره ام را گذاشتم روی بینی کوچکش و گفتم: شوخی کردم جان چشم هایت! اشک هایش دوید روی گونه که: با رنج مردم؟! این ها میوه های امروزند. که دیروز کاشته بودند! ببین فردا چه بروید!خفه شدم!
اپیزود سوم: این مدل جدید ابرو های پاییز را دوست تر می دارم تا قبلی. یک جورهایی آدم را یاد ترانه های جان لنن می اندازد، بی هیچ اغراق. دیروز پاییز رفت با خدا قدم بزند و حالا سی و یک سال است که من در ایوان منتظر مانده ام. قهوه ام سرد نشده و سیگار هم، به اندازه ی دو تا فردا برایم مانده. وقتی اس ام اس ( 2 ) زد که با خنوخ چای می نوشد خیالم راحت شد و کمی هم ته دل خواستم که این گونه نایاب شوم.
قسمت چهارم: فروشی نیست! به خدا فروشی نیست! ( زن همسایه فریاد می زد ) و حاجی لبخند می زد که: بگو چند؟
کلمات و ترکیب های تازه:1. آخه اون خورشید بود و خودش معنای طلوع! 2. پیامک



.............................................................................

Friday، December 21، 2007

با هر دروغی که می گویی، بخشی از من را در خودت می میرانی



.............................................................................

Monday، April 16، 2007

ایستاد مقابل باد و نفس حبس شده اش را با دود وامانده ی سیگار فرستاد تا آن سوی پشت بام. بلیط ها را گذاشت لبه ی تراس، باد هوا را نقطه چین کرد.

تهران. واپسین نفس فروردین. قتل زنی در خاطره ی دور. که دیگر نیست.
انگار قربانی ذهن آفت زده اش این بار خودش بود. خداش بیامرزاد!



.............................................................................

Tuesday، March 6، 2007

اتود عاشقانه ، شماره ی یکم
مفاهمه
: عید من آغوش گشوده ی توست وقتی که صدایم می زنی. لحظه ی تحویل سال و گذر از زمستان به بهارم بوسه ی توست آن گاه که حجم زخم هایم را تسلی می شود. سفر من در جغرافیای گیسوان توست وقتی که تیره گی شب را رو سیاه می کند.
مجادله: این چندمین بار است که بوسه ها را روی باد جا می گذاری؟! حواست کجاست؟ این بار هفتم است که فراموش می کنی پسورد بغض های نیم شبانه ام را. حواست کجاست؟ قاصدک ها را کجا گم کردی؟! حواست کجاست؟
مناظره: من: ... تو: ... سکوت ابتدای عاشقی است.
معارفه: سی ساله، پر شور زندگی، جنوبی، عاشق، سودایی، بی قرار، بی قرار،بی قرار، با صدایی به رنگ کویر، و نگاهی که پی صلح می دود، و پاهایی خسته. خیلی خسته...
مکاشفه: پانزدهم اسفند ۸۵ موسسه ی فرهنگی هنری کارنامه. ساعت ۹.۲۵ بامداد. به تو فکر می کنم.

به تو فکر می کنم...



.............................................................................

Wednesday، February 14، 2007

گره گوار سامسا، کجایی که خواهرتو...!

در صدا و سیمای کشورم، صحنه ی جفت گیری دو سوسک از مستند تکان دهنده ی لوک بسون سانسور می شود. کاش بدانم کیست که با دیدن چنین صحنه ی اروتیک و سکسی، تحریک می شود. کاش ببینمش و بستایمش، برای این همه ظرافت طبع و ضخامت روح. برای این همه روانی طبع! اگر فرنچ کیس دو خرچسونه باعث سست ایمانی کسی می شود، و ترغیب به گناهش می کند، نباید کلاه از سر برداریم و دم بگیریم که:ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه ی هنر؟!



.............................................................................

Saturday، February 10، 2007

برای برادرم صابر ابر
وقتی قرار شد نیمه ی خالی لیوان را ببینیم، حواسم از فیلم پرت شد. یکی از ده ها فیلمی که این شب های ما را دو تا دو تا می هجود! به جز سه تایشان. ( خون بازی. مینای شهر خاموش. پابرهنه در بهشت). کدام یکی بود؟ نگاتیو های به هدر رفته ی پوران درخشنده بود یا اخراجی های بی ارزش ده نمکی؟. و بهت من و تو که این مردم به کدام لحظه ی سینمایی نخستین اثر ده نمکی دل خوش داشته اند که انتخاب اولشان شده اخراجی ها!

وقتی اس ام اس امیر پوریا از وسط چشنواره برلین خبر کاندید شدنت را جار زد بغضم ترکید. چندین پلان، کلیپ وار از جلوی چشمانم رژه رفتند. نخستین بار دیدنت در خانه ی آزیش. یک سال تمرین ها و خاطره ها در موسسه بازیگری کارنامه. خانه ی کوچکمان در جوار ظهیر الدوله. و دعاهامان، و خنده ها و گریه هامان. و موسیقی ها و جادوی سینما. برادرم لبخند سرشار از زندگی ات مدام باشد، پیوسته شاد باشی و بمانی.
حتی اگر در اختتامیه بیست پنجم، سیمرغ بر شانه ات فرود نیامد، خوب می دانی و می دانم که راه را درست آمده ای.



.............................................................................

Wednesday، January 31، 2007

لاکپشت سیصد ساله

قدم به موازی سرد نهاد

از راه می رسید قطار سریع السیر توکیو، کوزوبه...



.............................................................................

Saturday، January 27، 2007

شیر محمد اسپندار دست از نواختن کشید
باد پیچید در دو نای سازش
آفت به مزرعه نشسته بود...



.............................................................................

Monday، January 15، 2007

کبوتر سپید
رویا می دید
بر پهنای باند مهرآباد
غروب جمعه ی اسفند



.............................................................................

Wednesday، January 10، 2007

سفر ادیسه وار لیکو در زمانه ی گذار از شتر و برنو به تویوتا و کلت

مقدمه :
یادداشت من نه نقد اثر است و نه تحلیلی پدیدار شناسانه و ساختار سنج. تنها حدیث نفسی است دیر نبشته و واگویه ای است با خود. با خود و کسانی که هنوز چند و چرا نمی شناسند به گاه دلتنگی.



منصور مومنی وام دار و از بیرق داران نفس بریده ی نسلی است که واپسین بارقه های زیستی اش را می توان در کلام عصیان گر موسی شیرزایی و نثر پر طمطراق محمود خلیلی یافت. نسلی که یوغ قلم زنی به نرخ روز بر خود نگرفت و درست بر خلاف یاران گرمابه و گلستان های نه چندان دور، عزلت گزید و حالا دوستان! بر صندلی های گردان جان بخشی لقات و مهندسی کلمات را از یاد برده و نان به نرخ پر تورم روز میل می کنند. اما این مومنان به ذات لحظه و وفادار به حرمت شعر و شعور، رقص ناموزون گندم و جو را در مزرعه ی سر نوشت نگریستن گرفتند، به لبخندی معنی دار. خلوت گزیده گان را نه سودای نام و نان بود و نه دغدغه ی تریبون های بی جاودانگی. خلاء حاصل از فقدانشان ریختار چیدمان شاعران روشن فکر دیار سیستان و بلوچستان را این چنین ناموزون و بی اعتبار جلوه داد و این شد که می بینید. برهوتی که واحه های زنده اش را از خود می راند و به سراب های واهی دل خوش می دارد. هر چند پرهیب قامتشان تا سال ها بر هر اجتماع ادبی و هر بنیان شعری این سامان سایه ای خنک انداخته و شاعران، این عابران عرق ریز برهوت را ساعتی جان رفته به تن باز می گرداند.
خط خطی هایم را سودای آن نیست تا سوگ سرودی باشند در رثای نوستالژیای این مردان. که به حق پا در راهی نهادند که سال ها پیش تر، بزرگ مردی چون رپیس الذاکرین پیمودن گرفت. ( حالا انگار کن رپیس با سودایی دیگر و مکنوناتی دیگر ). که این خود ضرورتی است که اگر نه من و ما، که تاریخ ادبیات منظوم و منثور این دیار در هنگامه اش به حق و با رعایت انصاف بدان خواهند پرداخت. ای کاش آن روز، باشم و باشند.

و اما اصل مطلب که تا بدین پایه دیر آمد.
این روز ها که در هر محفلی میان نگاه پرسش گر و مبهوت مدعوین می بایست از هویت بلوچستانی ام دفاع کنم و تصور نامهربانانه شان را با کلامی و اشارتی و ارجاعی تعدیل و تصحیح نمایم، کتابی به دستم رسید که شاهدی شد از غیب و راه گشای پاره ای از معضل ها و مرجع مناسبی برالی این همه پایتخت نشین ناباور، که از رسانه ی ملی جز اخبار راه بندی و قتل و کشتار، از قوم بلوچ چیزی دریافت نمی کنند.



کتاب صد لیکو ( سروده های بلوچی ) گرد آوری و برگردان منصور مومنی. شمارگان ۱۵۰۰ نسخه نشر مشکی.
گرد آورنده در این کتاب، با تسلط و آشنایی بی چون و چرایش بر ادبیات معاصر و دست توانایش در سرایش قطعات منثور، سروده های بلوچی را چونان به فارسی برگردانده که گاه خواننده خود را در حرم گرمای بتک ( BATK) و گاه در روستایی تکیه زده بر تفتان می یابد. مومنی با قلمی رشک برانگیز، دیباچه ای بر اثرش نگاشته که خود مدخلی است به دنیای پر رمز و راز و سحر گون لیکو. با مولفه های رآلیستی ناب و سرشار از زندگی اش. در مقایسه ی متون بلوچی و برگردان های فارسی اش نه تنها بر لطافت و سادگی و غربت لیکوها خدشه ای وارد نیامده، بلکه فزون بر آن چیدمان شاعرانه ای نیز یافته اند.

دست آخر:

سکوت چندین ساله ام را که قهر تلخی بود با نشریات استان، به نام منصور، مومنانه شکستم. هرچند در این زمانه ی لاف زن کاهل پرور حمق اندیش، جریده داران استانم به زحمت فرق میان میشل فوکو و محمود فکری را در می یابند.

بیت الختام:

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمس
شکر خدا که سر د لش در نهان گرفت



.............................................................................

Sunday، December 31، 2006

ترسا چهار ساله شد. در این متلاطم ترین سال ها نوشته هایم در این وبلاگ انعکاسی بود از رد پایم که با نگاه به آن خرسندم و حق گذار. بسیاری از نوشته ها به دلایل نانوشته حذف شد و بسیاری ماند برای فردا و مروری که شاید تصویری نه چندان مخدوش از من و مکنوناتم بر جای بگذارد. خطوط آینه ی دل تنگی ها و ناکامی ها و عشق ها و حسرت ها بودند و لغات میراث بی مقدار من برای ذهن نسیانی ام. نقاط میخ کوب پونز بود که خط خطی هایم نپرد. که خاطره فرار است.
.
.
.
.
دست بردم به سکوت خلوتم. نام کسانی در من مرد. و من زاده شدم.



.............................................................................

Saturday، December 23، 2006

Untitled



واگویه با خویش :
بر کف دستانش تاریک خانه ی روزان و شبانم به میخ حک بود. خار تلخ زبانی هایم بر پیشانی اش خلیده بود تاج وار. و دروغ هایم تازیانه های باریک و سوز ناک، که بر تنش می نشست. وزن خستگی هایم علامتی جاودان که بر آن میخ کوب بود.

رویای مغی از امپراطوری ایران :
خداوند، کودکی بود در دست های من. می دیدمش. نه در گاه واره گپی بودش با من و نه در آن دم معجزتی. به رهنمون ستاره ای یافتمش. زمان در من ساکن بود و من روان بر این ساکن روان.

پلان سکانس آغازین. با زیر صدای موسیقی پرستشی از کلیسایی دور :
مرد جوان برف زیر پایش را سفت کرد و کوچه را از آن سویی که همیشه نمی رفت پیمودن گرفت. صدای نریتور ( شبی آرام... و مقدس... ) زیر لب می خواند: چه بشارت عظیمی ز دیار دور آمد... که به انتهای ظلمت خبری ز نور آمد... بده مژدگانی ام را که خدای حی سبحان... به جهان نموده رحمت که به اسم پور آمد...

نه سودای سی سالگی به سر داشت و نه اندوه دست های خالی اش را. به شمع خیره مانده بود و ریختار نمره ی ۲۵ در ورای نور ها و رنگ ها. و مرد سخن گفت،




و شد.



.............................................................................

Thursday، December 21، 2006

این نوشته ی کم مانند را آرش نوشته. در باره ی سفرمان به بلوچستان.




به مردان بلوچ كه هنوز استوارند ،
و به دختركان بلوچ كه ناز هنوز از پس چشمان بي نقابشان هويداست...

من اين جايم ،
در وسعت فراموش شده ي تاريخ ،
ميان آتشدان كوير تا خنكاي تفتان ،
كنار مردماني از جنس باستان ...
مردماني پاك تر از هامون ؛ با دلي به وسعت جازموريان ...
يكي شان را ره وار شتري است ؛ نازيك نام ،
آن سو تر ... نشته دختري ؛غرق در شانه و آينه ،
به زيبايي كوير...
پير مردي ميان بازار ... آسمان را مي پايد،
گويي به دعا ايستاده ... خداوند كوير را ... باران گويان ،
گويي خداوند ؛ مبهوت بلوچستان ... خلقت بي مانندش را به تماشا نشسته
و هيچ نمي كند ... جز تماشا ،
تماشاي دستان زن بلوچ ؛ كه آينه مي دوزد بر انحناي دامنش ...
و چشمان دخترك بلوچ كه هوش از رمه بانان ربوده است ،
به جاي پاي پسركي ؛ كه شعر مي نگارد بر خاك موزون كوير
خداوند مبهوت و شادان مي نگرد ...

حتي به ليكو نوازي كه آسمان را چنين سرداده ،
( گوسپندان ؛
با هياهو در مي رسند ؛
بي شبان همراه
مي دانم ؛ آه
با پستانهاي بي شير)۱
...................................................................
پي نبشت
تفتان : بلند ترين قله بلوچستان كه هنوز ملتهب است ؛ چرا كه آتشفشاني است
هامون : درياچه ي هامون كه البته در سيستان است ؛ مكتوب است در اوستا كه نطفه هاي زرتشت از آن بر مي خيزند
جازموريان : جلگه ايست در ايرانشر بلوچستان ؛ وسيع ؛ سپيد و هموار
ليكو:آوازي بلوچي
۱- بخش داخل پرانتز بر گرفته از كتاب صد ليكو اثر منصور مومني



.............................................................................

Saturday، December 16، 2006

سوگسرود





سوگوار خودم. گلو سپرده به ترانه ای کاهل. کلنگ برداشته به شکافتن این برهوت بی واحه، به چال کنان خاطرات. در سفرم. به جستجوی آن نشانه که در پس کوچه ای گم شد و به جستار کودکی که در خم کوچه ای نفس برید. مه می رسد. کاموا های رنگی در خاکستری مه گم می شوند. از میان هفت رنگ، کدام سر نخ به تو می رسد، ابر دامن پوش من؟ کدام رنج؟



.............................................................................

Tuesday، December 5، 2006

میگرن، ساز و نوا نمی شناسد که هیچ، بی گمان زندگی را هم به سخره می گیرد...

نبض کیست، و چرا از میان این همه آشیانه ی پر و پیمان، صاف آمده در سر من لانه کرده؟ این نور که به رویا می ماند و درست مثل پر پر زدن فیلم سی و پنج میلیمتری است، چرا پس پشت پلک هایم سو سو می زند؟ ملودی های افسون و خاطره، چرا درفش وار گوش می خراشد و سوهان، به تیر یک تخته کم ذهنم می ساید؟ نور! نور که شفاف و مهر بان از لای چارچوب های چوبین می خزید توی اتاق، چرا هم آورد نبردی می شود، سهم، با حجم تپنده ی پر گدازه ی انباری خاطره ها؟ بوی هوش ربایت بانو، که عطر ساز بود و عود کاج، حالا چرا ادویل های ژل را به سبزی نشسته؟






دو سل فا می ر دو ....... فا می ر ر سی سی سی سی می لا ر دو دو سل...


کور خوانده، موسیقی را زمزمه می کنم، نور را می نوشم که به چشم نیاید، نبض تپنده را هم انگار می کنم تویی بانو، که در سرم لانه کردی. عطرت هم که نباشد، من از حجم بزرگ ناخوش، شعر می سازم و رنگ.

بیا، بیا نزدیک تر، باید به فکر درخت کریسمس امسالمان باشیم.



.............................................................................

Friday، December 1، 2006



این فصل ها موبدان هجوینه گی، این گیسوان لمیده در خون، مزدوران یائسه گی و عزلت، این رد پای پر ایهام، راه نابلد قله های کوتوله و این کشت زاران بی مقدار و بی هیچ به تلواسه ی توناک آبستن.
این صورتک های هم مانند، محرکین گناه در بطن بی هوده گی. این عابران پر نفرت، مبلغین خشم، سوده به باد شرم آور. این سال خوردگان مومیا به دریغ، بت پرستان چرخ اندیش مرگ کنام. این ریش و موی سپید ایستاده بر گذر گاه غبار آلود، که مدفن اسطوره های نسیان زده است، بی دیدار. این جعبه ی سیاه، که مور می خورد و مرگ پس می دهد بر سیما. این شال، این حال، این من نور اندیش بر تارک سپیده. این یاد رفته گان و این سودای خرد و ملکوت تو امان با هم. این حال من بی تو...



.............................................................................

Tuesday، November 21، 2006

از مجموعه ی گزارش به خودم.
مکتوب چهل و یکم.





هنوز دلت برای پس کوچه های خاک آلود و سرشار از دریغ و آن شب های پر ستاره ی پر عطش، هنوز دلت برای شمشاد ها و درختان گز، برای صدای مرضیه، برای خودت، تنگ می شود.

هنوز قراضه ای، تازگی ها هم مرض جدیدی به کلکسیون امراضت اضافه شده. اسمش را گذاشته ای کهولت عاجل! هر بار که به ریختار و فرم بصری عدد ۳ که حالا پیش وند سن و سالت شده فکر می کنی، حسی ناشناس و کاهنده، تمام بدنت را پر می کند از بهتی فروخورنده که از کسانت پنهانش می کنی.

هنوز می نشینی و خیالت را می فرستی پی همه ی آن نام ها که همچون دانه های نخ بریده ی تسبیح، پراکنده شدند بر سطح جغرافیای دلت. بی گمان به گاه وداع با همان حالتی که به چشمانت می دهی و با استفاده از تنها عنصر قابل تحمل وجودت که صدایت باشد، به همه شان گفته ای: (می بینمت، تا به زودی) و خوب دانسته ای عجب دروغ شاخ داری بافته ای، برای تسکین دلت، برای فروخوردن بغض برآمده از تمام خاطرات پراکنده ات بر سطح جغرافیای این زمین کوچک.

هنوز هم کامنت گذاشتن برایت سخت ترین کارهاست. مثل این که خودت را بخواهی برای دیگران توضیح بدهی. مثل این که دیگران، بی آن که بخواهی خودشان را برایت شرح دهند.

هنوز بد غذایی می کنی و از قضا، خوابت نیز مثل همیشه به روز افتاده. هنوز دلت می خواهد بروی در تراس و به این مردمی که مدام بوق می زنند و فحاشی می کنند، بگویی: ( من که تا صبح بیدار و بی خواب مانده ام به درک، پشت آن دیوار فروغ خوابیده. کمی، تنها اندکی آرام تر... )

هنوز سپیده نزده و تو سرشاری از حسی خوب، که باز سینما برایت به ارمغان آورده. این بار با اثر ستودنی کاترین بگلو. وزن آب.



.............................................................................

Thursday، November 9، 2006

... که آه سوته دیلان کارگر شی...


خانه ی جدید بیست و پنج قدم با قبرستان ظهیرالدوله فاصله دارد. در این دوهفته مدام باران باریده و قژقژ پلکان چوبی هنوز پرتم می کند به قصه های آن روزها و کتاب های جیبی با کاغذ قهوه ای و زرد. خانه قدیمی است، و حس ایستادن در تراس و خیره ماندن به درخت هایی که در تن فروغ و ایرج میرزا و قمرالملوک وزیری و داریوش رفیعی و .... ریشه دوانده اند، به رویا می ماند. دکتر ارجمند می گفت همه ی این ها که می گویی مساوی است با افسردگی، پس چرا تا به این اندازه از زندگی سرشارم و بلند بلند عاشقی می کنم ، خدا عالم است. کجای این سی خزان به سامان و به هنجار بود که این یکی...





آهای قهوه ات سرد شد. حواست کجاست؟ با تو ام...



.............................................................................

Sunday، October 29، 2006

چه فایده که صدایت خوب است، وقتی معشوق در عبور های نافرجامش از حاشیه ی خلوتت هدفون به گوشش دارد. و تو خودت را به خریت می زنی که نه! این ها دو گوش وار زیبای هم زادند...



.............................................................................

Thursday، October 26، 2006

خنکای دربند، از لای پنجره می خزد توی فضای این خلوت رازگون، که حالا با نور کم و بوی عود جنگل و صدای مسحور کننده ی { Azam Ali } آذین بندی شده. در این سه حجم که با اختلاف از هم میزبان ما سه تن شده اند رویا ها یکی یکی جان می گیرند. صدای قژ قژ پلکان چوبی و پرده های قهوه ای و خنکای پاییزی کوه سار، همه بهانه ای می شود که با مهر آسمانی صابر ابر که به زودی نامش در کنار به ترین بازی گران سینمای این ملک خواهد درخشید و صفای بی انتهای آرش بگلو، که دوست تر از همه است برایم، خلوتی بسازیم برای خواندن ها و نوشتن ها و با خود قدم زدن های تا همیشه.
پلکان چوبین به شعر می ماند، وقتی دلت با کسی است.
پرده های قهوه ای به راز، وقتی چیزی شبیه به زندگی در تو موج می زند و لبریزت می کند از دوست داشتن. دوست داشتن این مردم عبوس پر شتاب که مدام فحش و ناسزای رکیک بر سر هم هوار می کنند.
سر بالایی خیابان دربند، به عاشق شدن های نوجوانی می ماند و طعم لواشک های قرمز و آلو جنگلی های اشک درآر!
انگار در این خانه صمد بهرنگی تنفس کرده باشد روزی! باور کن...



.............................................................................

Wednesday، September 27، 2006






این هم ایستگاه سی ام!



پس چرا هنوز با گم شدن بادبادک هایم بغض می کنم؟



این را جدی می گویم. می دانی؟!



.............................................................................