یک بار، امروز صبح، آخرای صبحانه، در طرح واره ای که دود سیگار برایم هدیه آورد، دیدمت
زنگ زدم. پیغام گیر خانه ات گفت امروز صبح تمام قلم هایت را شکسته ای و رفته ای سفر. گفتم بیایم این جا، شاید خبری، اثری، پیغامی... و نبودی، مرد سی و سه ساله. نبودی
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
1 دیگران:
فعلا ...به....نیستم.
ارسال يک نظر