۵ اوت ۲۰۰۹

یک بار، امروز صبح، آخرای صبحانه، در طرح واره ای که دود سیگار برایم هدیه آورد، دیدمت
زنگ زدم. پیغام گیر خانه ات گفت امروز صبح تمام قلم هایت را شکسته ای و رفته ای سفر. گفتم بیایم این جا، شاید خبری، اثری، پیغامی... و نبودی، مرد سی و سه ساله. نبودی

1 دیگران:

Saber گفت...

فعلا ...به....نیستم.